دوشنبه, 29ام آبان

شما اینجا هستید: رویه نخست ایران پژوهی جستار اندیشه‌های ایرانی

جستار

اندیشه‌های ایرانی

 

رضا آقازاده

1- سرآغاز

نخستین جستار درباره اندیشه ایرانشهری زیر نام «نه شرقی نه غربی» مطرح و اساس موضوع خود را بر میانه قرار گرفتن ایران قرار داد.1 در آن جستار گفته بودیم که در این نامگذاری‌ها سهمی در تفکر بشری برای ما در نظر گرفته نشده است چه هَنگامی که نام شرقی به میان می‌آید بی‌واسطه ذهن به سوی بودا و تائو(دائو) می‌رود! این نامگذاری‌ها همانند دیگر نامگذاری‌ها از جمله نام «خاورمیانه» و نیز نامگذاری «قاره‌ها»، ابهامی دردناک برای مردمانی که سهم بسیاری در تاریخ تمدن بشری داشته‌اند، دارد.

چنین کشوری که نه شرقی است و نه غربی مطمئناً دارای یک شیوه اندیشه‌ورانه ویژه خود می‌باشد. درازی زمانی که بر مردمان میانه جهان گذشته، جنگ‌ها و ستیزه‌ها، اندک منابع و کتاب‌های در دسترس، بودن و ماندن اقوام مهاجم در ایران این سخن را پررنگ می‌کند که پرورش ما در دامان مام میهن زیر نفوذ فرهنگ‌های دیگر ملل بوده است. برای مثال شومی جغد در زبان شعرا این سخن را تأیید می‌کند که نگاه ایرانی به این مرغ که همانا مرغ اندیشه نیک و خوش‌یمن بوده از میان رفته و شومی و نحسی نگاه بیگانه(فرهنگ عربی) جای آن را گرفته است. تاریخ عمومی، طبیعی و علمِ بومی و ملی را هنوز نتوانسته‌ایم در آموزش‌هامان بیاوریم و... .

وقتی ما نه شرقی هستیم و نه غربی باید بتوانیم اندیشه‌های ویژه خود را نشان داده و به اثبات برسانیم. در هیاهویی که اندیشه‌های وارداتی مغزهای بزرگان ما را مقهور خود ساخته است طرح «اندیشه‌های ایرانشهری» و اینکه این اندیشه نمرده و در اکنون راه طبیعی خود را می‌پیماید؛ کاری است دشوار، چرا که اندیشه‌های ایرانی هیچگاه به مدارس ایرانی و در کتاب‌های درسی راه نیافتند حتی به عنوان تاریخ علم و به جای آن یونانیان پدران علوم گشتند و فلسفه را خاصه؛ با آنها و با عقاید آنها آموزش داده و می‌دهند!

اندیشه‌های مردمان میانه جهان و گذشته و گذشتگان ما آنگونه که مغلطه‌‌کاران آن را می‌کوبند، بد نیست. در این وادی «شیوه اندیشیدن» و «اندیشه/ اندیشه‌ورزی» دو مفهوم متمایز از هم هستند. در این شیوه و این اندیشه حرکت مداومی را می‌بینیم که تنها به گذشته مربوط نمی‌شود بلکه به آینده و آینده‌های دور هم تعلق می‌یابد چه این شیوه اندیشیدن «راه» هست، سخن اثباتی نیست که با دگرگونی زمان‌ها و تغییر شیوه‌ها از ریخت بیافتد. نوعی نگاه است به شالوده‌های هستی، به سرآغازهای طبیعت، از این روی اندیشه ایرانشهری از پس هزاره‌ها کم رنگ نشده ولی آراء فلاسفه و عقبه‌های آنها هر روز کم‌رنگ‌تر می‌شود.

شاید در معنا و مفهوم اندیشه ایرانشهری دخل و تصرف کرده باشیم، آنچه اندیشه ایرانشهری می‌نامیم هویتی است بومی و ملی و شیوه اندیشیدنی که ویژه مردمان میانه جهان است که در این جغرافیا رقم خورده است و فیلسوفی ایرانشهری کسی است که نه یونانی است و نه چینی و نه هندی،... . اندیشه ایرانشهری مشمول یک اندیشه یا مکتب فلسفی خاص نیست بلکه با گذار بر تاریخ این کشور ردپای مکاتب گوناگون فلسفی را می‌توانیم پیگیری کنیم. مجموعه جریاناتی که در بستر فرهنگ ایرانی به انجام رسیده است. جریان فرهنگی هخامنشی، جریان مغان، اندیشه‌های زرتشت خاصه، اندیشه‌های زرتشتیگری منتسب به کیش مزدیسنان که آمیزه‌ای از جریانات دینی و فلسفی است، فلسفه خاصه که در اندیشه‌های فردوسی نمایان است، اندیشه‌های زروانی و اندیشه‌های مزدکی، گرایشات ایرانی در  آراء برخی از فیلسوفان ایرانی در پس از اسلام از فارابی تا ملاصدرا و پس از آن. این گوناگونی نظریات و مکاتب در پهنه ایران فرهنگی نشان دهنده پویایی دانش بومی در سرزمین ایران است و این مکاتب در دامان و بستر ایران فرهنگی بسط و گسترش یافته‌اند.

در جستار پیشین(نه شرقی نه غربی) توجه به این مطلب بود که خردورزی را جدای از جریانات دینی نشان دهیم. در این راستا شاهنامه منبعی مهم برای موضوع ما بود. شاهنامه براستی به تنهایی بار این مهم را به دوش می‌کشد. در جستار دوم می‌کوشیم تا در ادامه جستار نخست ضمن نگه‌داشت جریان خردورزی، اندیشه را به سوی دیگر جریاناتی که در بستر ایران فرهنگی رقم خورده است، بکشانیم. در این جستار و به کمک اوستا به چنین گمانی می‌رسیم که دین و فلسفه در این کیش به هم رسیده است، گاهی خردورزی ایرانی را می‌بینیم و گاهی بارقه‌هایی از دین و شناخت(عرفان) ایرانی را. شاید نگاه امروز ما به این متون چنین آمیزه‌ای را می‌بیند ولی ما برآنیم که این سخنان صرفاً مباحث فلسفی است.

فلسفه، دین، عرفان و اخلاق مقولاتی جدا از هم هستند که برخی این چهار را به هم می‌آمیزند. چقدر این سخن درست است که فارابی و پورسینا چنین اندیشه‌ای را در سر داشتند یعنی آمیختن فلسفه با دین و آیا آنها نیز دنباله‌روی اندیشه ایرانشهری بودند سخنی است که موضوع بحث ما نیست. به هر حال فلسفه یونان در ایران و به دست فارابی و پورسینا و دیگر فلاسفه ایرانی رنگ دیگری به خود می‌گیرد. سخن شمس تبریزی است:
«بوعلی نیم فلسفی است، فلسفی کامل افلاتون است.»2

***

سخنی درباره برخی تناقض‌گویی‌ها

منتقدان ناآگاه این سخنان را درنیافته‌اند و هر از گاه در قالب جامعه‌شناس و فلسفه‌دان علم و یا اخلاق‌دان، پایه و اساس تاریخ و فرهنگ ایرانی را مورد حملات بی ثمر خود می‌کنند، نوعی رفتار که از دیگر ملل جهان هیچگاه درباره تاریخ و فرهنگ‌شان نمی‌بینیم. این‌گونه منتقدان البته در میان جامعه علمی کشور جایگاهی ندارند و تنها در فضای مجازی، خودی نشان می‌دهند. از آن روی که ذهن‌های جوانان را مورد حملات خود قرار می‌دهند باید توجه جدی بدان‌ها شود. افتخار به گذشته به دلایل هویتی نه تنها لازم بلکه واجب است. برخی این جزء را گرفته و اهداف دیگری را مورد حمله قرار می‌دهند، بدین مغلطه بنگرید:
افتخار به گذشته باطل و بیهوده است(مقدمه نخست)، ما در اکنون چه داریم(مقدمه دوم)، گذشته‌گرایی باطل است(نتیجه).3
این یک مغلطه آشکار و خلاف خردورزی است. اینکه خودی‌هایی می‌گویند ایرانی از خود خردورزی ندارد و مدام غرب و ژاپن را بر سر مردمان میانه جهان می‌کوبند، در نخستین قدم خود را به کم کاری متهم می‌کنند. اینکه امروزیان نمی‌توانند وارد حوزه تفکری شوند ناتوانی خودشان است و نمی‌شود بدین دلیل مجموعه ایران را کوبید! خردورزی چیزی نیست که بشود از دیگران ستاند.
باید دانستن جریان تفکری مسأله‌ای است که هر کسی بدان وارد نمی‌شود و اصلاً از همه جامعه نمی‌توان انتظار داشت در حوزه‌های تفکری ورود کنند. آسن خرد(خرد ذاتی) قلمرویی است که همت مضاعف می‌طلبد. اینکه کل مجموعه ایران را مورد تمسخر قرار می‌دهند و می‌کوبند این ناراستی است. جوان که مسخره و تحقیر شود از همه چیز رویگردان می‌شود. در هیچ کجای جهان چنین انتظاراتی از مردم نیست.
گوشان سروت خرد(خرد اکتسابی) حوزه اندیشدنی است با درجات ویژه خود که عامه مردم می‌توانند و بایستی بدان ورود کنند. در اشیاء به تفکر رسیدن کمترین چیزی است که انتظار آن از مردمان می‌رود. این گسترش خردورزی را در دوره‌هایی همانند مهرپرستی و دوران هخامنشی و... در مجموعه ایران می‌توان دیدن، خردورزی‌ای که خود را در هنر، در معماری، در نقاشی، در مباحث نظری و عملی همچون فلسفه و خانه‌داری، در دانش‌های طبیعی مانند پزشکی، مهندسی و... نشان داده است. این جریان اندیشگی در دوران پس از اسلام نیز گسترش و نفوذ در میان طبقات مردم داشته است. بر همین اساس در نگاه ما اندیشه‌های ایرانشهری نمی‌میرد چه پایه‌های استوار آن به اندازه انسانیت برافراشته است.

چقدر مدعی بوده‌ایم؛ بخشایش شما
و چقدر اندیشه ایرانشهری را نمایانده‌ایم مهرورزی و دست کمک شما را می‌طلبد.


2- گذری بر اندیشه‌ورزی‌های ایرانی

2-1- فلسفه یونانی شده هخامنش

استفان پانوسی در کتاب «گرایش‌های علمی و فرهنگی در ایران از هخامنشیان تا پایان صفویه» به طرح موضوع فرهنگی بودن جریان هخامنشی پیش از آنکه بخواهیم از آن به عنوان سلسله‌ای پادشاهی یاد کنیم، پرداخته و از به عاریت ستاندن یونانی‌ها و برگردان آن به فلسفه سخن می‌راند. کم‌کم به جایی خواهیم رسیدن که دین زرتشت را در سرآغازهای خود یک جریان فرهنگی و یا یک تفکر و فلسفه بنامیم، اینکه در دوران پسین رنگ و روی دینی گرفته سخنی است که موضوع این نوشتار نخواهد بودن.

ریشه «هَخَیَ» به معنای «دوست داشتن» و «مَنِش» اسم مصدر از ریشه «مَن»، به معنای «اندیشه» است. «هَخامنش» یعنی «دوستدار اندیشه». «فلسفه» نیز دقیقاً ترجمه تحت‌اللفظی «هَخامنش» است. «فیلو» یعنی «دوست‌دار» و «سوفیا» یعنی «دانش و اندیشه»، «فیلوسوفیا» یعنی «دوستدار اندیشه». «فیلو» در واژه «فیلیپس» نیز به معنای «دوست‌دار» است. مسعودی در «مروج‌الذهب» معنای واژه «فیلیپس» (پدر اسکندر مقدونی) را «دوست‌دار پارسیان» می‌داند. «سر پادشاهان یونان که بطلمیوس فهرستشان را در کتاب خود آورده، فیلیپس بود که به معنی «دوست‌دارِ پارسیان» است.»(مروج الذهب: ٢٧٣)

وام‌گیری یونانیان از واژه هَخامنش می‌تواند درست باشد ولی به نظر می‌آید به جز از افلاتون و وام‌گیری او از حکمت ایرانی، روش کار و اندیشه‌های یونانیان با ایرانیان تفاوت‌هایی اساسی و ماهوی داشته باشد. با مراجعه به آراء زرتشت و سخنانی که از بزرگان ما رسیده است به این تفاوت‌ها می‌توان رسیدن. پس از وقفه‌های تاریخی و گذرگاههای سختی که بر تاریخ اندیشه ایرانی رفته، کم‌کم در دوران اسلامی بزرگانی از ایران پیدا شده که به انتقاد از روش یونانیان پرداخته‌اند. شاید انتقاد این بزرگان رنگ دینی داشته ولی در بازیابی تاریخ اندیشه ایرانی محل توجه خواهد بودن.                                                                                 
خاقانی در حکمت و موعظت و در انتقاد از فلسفی شدن دین چنین می گوید:

مرکب دین که زاده عرب است/ داغ یونانش بر کفل منهید
قفل اسطوره ارسطو را/ بر در احسن الملل منهید
نقش فرسوده فلاطون را/ بر طراز بهین حلل منهید

ناصرخسرو در قصیده‌ای دلکش بر وزن مفتعلن فاعلات مفتعلن فاع، راه طبیعت را استوارتر از فلسفه یونان می‌داند:

ای شده مفتون به قولهای فلاتون/ حال جهان باز چون شده است؛ دگرگون
رنگ و مزه و بوی و شکل هست درین خاک/ تا ز درون گونه گون بریزد بیرون
هست درین هر چهار طبع ازین هیچ/ ای شده مفتون به قولهای فلاتون
کارکنان خدای را چو ببینی/ دل نکنی زان سپس به فلسفه مرهون
گر به دلت رغبت علوم الهیست/ راه بگردان ز دیو ناکس ملعون...


2-2- «نخستین‌ها»

این واژه آن چیزی است که مردمان همه اعصار درباره‌اش اندیشیده‌اند. شاید مردمان قدیم بیشتر از مردمان امروز به این امر پرداخته و نخستین اندیشه‌های فلسفی را رقم زده‌اند. خدا، آفرینش، انسان، طبایع، از جمله نخستین‌ها هستند. درباره برخی از این وجوه در جستار نخست سخنانی گفته شد.


2-2-1- اهورامزدا

اهورامزدا> اُهرمزد> هرمزد> هرمز/ یزدان/ خدا: به روشنی بیکران نشیند و آفریدگان مینو و گیتی را پاید. به گیتی چنان نزدیک است که به مینو (بندهش، Td1). در یسنا، هات 19، در تفسیر واژه مزدا چنین آمده است: «از واژه مزدا بر می‌آید: او از برای آفرینش است همانگونه که آفرینش از برای اوست.» نخستین بارقه‌های عرفان ایرانی را از میان این نوشتارها می‌توان دیدن. اهورامزدا در این بینش ازلی است. اهورامزدا نام یکی از هفت اپاختران(سیاره‌ها) و نیز نام نخستین روز از هر ماه است. اهورامزدا همیشه در رأس قرار می‌گیرد و یکتایی او به اشکال مختلف نمودار می‌شود. در متن پارسی میانه «گزیده‌ اندرز پوریوت‌کیشان» یکتایی اهورامزدا مورد توجه قرار گرفته است.

«مرا تمرینِ خویشکاری و وظیفه‌داری این که اُهرمزد [را] به هستی ازلیت، ابدیت و انوشه خدایی و بی کرانگی و آویژگی [و] اهریمن [را] به نیستی و نابودی اندیشیدن و خویشتن [را] به خویشی هرمزد و امشاسپندان داشتن و از اهریمن و دیوان و دیوپرستی جدا بودن.»4

پور سینا ازلی و ناازلی را نه به معنای دوام و عدم دوام زمانی می‌داند بلکه ازلی آن است که وجودش به فاعل نیاز ندارد بلکه وجودش ذاتی خود است، من ذاته، لذاته، بذاته و ناازلی آن است که وجودش ذاتیِ خود نیست. بخوانیم:
«بدانکه مقصود از ازلی و عدم ازلی نه آنست که عوام فهم کرده‌اند از دوام زمانی و عدم دوام زمانی، پس آنکه وجودِ سابق بود بر وجود اول حق(تعالی) یا مقارن و زمان طرف وجود حق تعالی گردد، حق تعالی عمّا یقول الظالمون  یعتقدون لجهلهم بالامور الداهیه، بل ازلی آنست که وجود ویرا حاجت بفاعلی نیست بلکه ذاتیست، من ذاته لذاته بذاته... و غیر ازلی آنست که وجود وی نه ذاتیست بلکه مستفادست، پس کل موجودات را رقم غیر ازلی بر سر است.»5

اهورامزدا با ابزاری چند در این جهان کارسازی می‌کند. از سخنان زرتشت است در اوستا: «راستی همان اراده ایزدی در جهان است.»6. یعنی یزدان یک اراده در جهان دارد که با آن امور هستی را پیش می‌برد و آن «راستی» است. افتادن برگ از درخت و یا جاری شدن رود در رودخانه؛ همه بر اساس قانون اَشا یا راستی است که صورت می‌پذیرد. قانون یا نظم حاکم بر جهان اَشایی است. قانون اَشا بر همه کائنات حکم‌فرماست. آنکه خلاف قانون اَشا کار می‌کند اهریمن و دنباله او اهریمنی صفت است. شمول اَشایی بسیار گسترده است. راستی در گفتار و درستی در عمل و نگسستن پیمان و... است. برابر اَشایی دروغ است و شمولیت این نیز بسیاری از مظاهر بدی و خلاف راستی را در بر می‌گیرد.

آن کس که خلاف راستی کار می‌کند هستی طبق قوانین مسلم خود او را به راه می‌آورد، اگرچه این کار بارها و بارها انجام پذیرد. در اینجا آنچه مهم است این است که پیروان اَشایی(اَشَوَنان) با پیروان دروغ نباید بیامیزند و باید در برابرش بایستند. باز آنکه این بدان معنی نیست که پیرو اَشا دنبال ستیزه است نه بلکه پیرو اَشا همیشه بر این می‌کوشد تا آشتی را برای مردمان به ارمغان بیاورد.

«تو ای مهر آشتی و ناآشتی سرزمین‌ها را فرمان می‌رانی.»7

پیروی از قانون اَشا آن‌قدر اهمیت دارد که از شکستن پیمان حتی با دشمن نیز نکوهش شده است:

«میترا در همه کشور به بدسگال و دروغ مرگ می‌آورد به ویژه به به دینان صدبار فزون‌تر از بدان ای سپیتاما! پیمان را مشکن نه تنها از بهدینان بلکه با دیویسنی. زیرا میترا به پیمان‌شکن چه از بهدینان باشد یا دیویسنی فرقی نمی‌گذارد. میترا گرز به دست دارد، گرز صد خار و چون بر دشمن می‌تازد آنها فرو می‌ریزند از جلوی او. گرز او که مانند زر است از فلز زردرنگ، بسیار سخت ساخته شده است و محکم‌ترین همه افزار است و میترا در رزم پیروزمندترین است.»8
 
اینها برای نشان دادن اراده ایزدی یعنی قانون راستی در جهان گفته شد. سخنانی که شاید دینی بنماید ولی اصلاً اینگونه نیست. در اینجا سخن بر سر اینکه مهریشت پیش زرتشتی است و به اندیشه‌های زرتشت ربطی ندارد، مطرح نیست؛ بلکه این اندیشه‌ها در بستر فرهنگ ایرانی بسط یافته است چه مهرپرستی و چه زرتشتی و چه پوریوتکیشی.
در دوره‌هایی از پس حمله اعراب هنوز آموزش و پرورش در کشور، ایرانی است. بوشکور شاعر قرن چهارمﻫ.ق، در «آفرین‌نامه» پیرو آموزش در مدارس ایرانی چنین می‌سراید:

«به کژّی و نادرستی کم گرای
جهان از پیِ راستی شد به پای»

 

2-2-2- آفرینش

آفرینش در نگاه مردمان میانه جهان دو بخش «مینوی» و «ماتکی» را در بر می‌گیرد. از آن هنگام که انسان ایرانی به خود اندیشید جریاناتِ غیر مادیِ در وجودش، او را در پی نخستین‌ها و منشأ آن به خود مشغول و او را به جستجو واداشت. نتیجه این جستجوی ذهنی دستگاه فلسفی پیچیده‌ای شد که جریانات خردورزی، روانشناسی، دینی، عرفانی را به شکلی عجیب به هم آمیخته است.


2-2-3- جهان مینوی- آفرینش مینوی

برخی واژه‌های کلیدی در تاریخ اندیشه‌ورزی‌های مردمان میانه جهان عبارت است از:

«مینو (معنوی معرّب آن است. ضدّ آن: گناک مِینُوک یا اَنگره مینو یعنی زننده مینو است)، گیتی، هستی، گیهان (کیهان، جهان)، وَهیشت اَخْوْ(وَهیشت: بهشت)، دوش اَخْوْ(دوزخ)»، از واژه‌های کاربردی در «شناخت» ایرانی هستند. اینها را باید به آهستگی کاویدن. آفرینش دو بخش مینوی و ماتکی را در بر می‌گیرد. در آفرینش مینوی بی‌مرگان مقدس(اَمشاسپندان) را داریم. انسان ایرانی از آن هَنگام که به خود اندیشید خواست تا منشأ بارقه‌ها و یا دریافت‌های درون خود را جستجو کند. نگاهی به خود انداخت اندیشه را حس کرد (بهمن)، پاکی را یافت (اَردی‌بهشت)، برتری را درک کرد (شهریور)، خرسند (قانع) نشد، جویای کمال شد (خرداد)، به جاودانگی اندیشید (اَمرداد)، جاودانگی را در بازآفریدن دید (سپندارمذ). خواست تا منشأ این جریانات را در بیرون خود جستجو کند برای اندیشیدن و خرد خود باید خردی آغازین وجود داشته باشد، پس چنین اندیشید که خردی فراگیر بوده و این جزو وجودی او حالتی است که مادی نیست آن خرد نخستین را جستجو کرد؛ بهمن‌اش نامید. همین‌گونه تا شش اَمشاسپند... .


2-2-3-1- کیفیت صدور موجودات، هفت اَمشاسپند و هفت مرحله عرفانی

مبحث کیفیت صدور موجودات از مبدأ نخستین جزو نخستین‌هاست و فیلسوفان ایرانی به نوعی بدان پرداخته‌اند البته نه همه فیلسوفان. این مبحث در آموزه‌های ایرانی زیر نام «اَمشاسپندان» قابل پیگیری است. می‌توان گفتن که اساس این مبحث نخستین‌بار در اندیشه‌های مردمان میانه جهان شکل گرفته است. در اندیشه ایرانی امشاسپندان (اَمِشَه. سْپَنْتَه: مقدسان بی‌مرگ) تجلیات اوهرمزدند. این شش امشاسپند به همراه خود اوهرمزد به هفت امشاسپند شناخته می‌شوند. اینان همان‌هایی هستند که در قرون پسین هفت مرحله عرفانی را رقم می‌زنند.

١. وهومنَ/ بهمن/ اندیشه نیک/ طرف راست اورمزد است/ نرینه/ عنصرمرتبط: حیوان
٢. اَشَه وَهیشتَ، اَردی بهشت/ بهترین راستی/ نماد اخلاق و نظم است/ نرینه/ عنصرمرتبط: آتش
٣.خْشَثْرَ وَئریَه، شهریور/ شهریاری مورد آرزو/ نماد سیطره و توانایی اورمزد است/ نرینه/ عنصرمرتبط: فلز
٤. سپنتا آرمَئیتی، سپندارمزد/ اسفند/ نماداخلاص و فروتنی است/ دست چپ اورمزد است/ مادینه
٥. هَئورْوَتاتَ، خرداد/ کمال/ موکل بر آبها/ مادینه
٦. اَمِرِتاتَ، اَمُرداد/ بیمرگی/ موکل بر گیاهان/ مادینه

نخستین گام در رسایی و جاودانگی، نیک اندیشیدن است یعنی تجلی نخست اهورامزدا بهمن و یا همان «عقل اول» است. وُهو یعنی نیک و مَن یعنی اندیشه. وُهومَنَ که هومن و بهمن تغییر شکل یافته آن است یعنی اندیشه نیک. مَن را می‌توان انسان یا بشر نیز گرفت. در زبان انگلیسی و آلمانی چنین معنایی از آن پیدا می‌شود. Men انگلیسی و Mān آلمانی نرینه هستند. به هرحال عقل از انسان سر می‌زند پس شاید بتوان به بهمن تشخّص نیز داد.

«بدانکه چون معلوم شد که موجب ایجاد، ظهور موجد بود، لامحاله باید که نخستین (موجودی) که در وجود آید موجودی بود که ویرا شایستگی آن بود که موجد ویرا پیدا شود و او را بداند و صنع و حکمت او دریابد و آن موجود نیست مگر عقل کل که عین دانش است، خود را داند و موجد خود را داند بطریق آیینه،... پس معلوم شد که اول چیزی که از وجود حق به وی پیوست عقل است و از امر حق(تعالی) صادر شد بی هیچ واسطه...»9

«پس باید که از واجب‌الوجود، اول؛ موجودی عقلی آید...»10

در نوشتار نخست (نه شرقی نه غربی) گفته شد که دستگاه تفکر عقلانیِ ایرانی دوگونه خرد را کاویده است: یکی آسن خرد (خرد ذاتی) و دودیگر گُوشان سرود خرد (خرد اکتسابی).

عقل دو عقل است اول مکسبی/ که درآموزی چو در مکتب، صبی
عقل دیگر بخشش یزدان بود/ چشمه آن در میان جان بود11

در رأس قرار گرفتن بهمن بسیار مهم و محل توجه است. ستون اندیشه ایرانشهری از این است. تنها با اندیشه نیک است که به اشایی؛ پاکی و راستی می‌رسی و به مرحله دوم یعنی اَردیبهشت قدم می‌گذاری.
اَرتَ وَهیشت در اوستایی اَشَ وَهیشتَ، آن اَشایی است که باید بدان رسیدن. اما چگونه باید از جریان عقل اول یعنی بهمن آگاه شد. این مهم تنها با یک روش بدست می‌آید و آن «سکوت» است. راه حواس دهگانه را تنها با سکوت می‌توان بستن. زرتشت بدین نکته در گات‌ها اشاره دارد. سروش یا ندای درونی-وجدان- با تو به سخن در می‌آید. از این پس به مقام پارسایی قدم گذاشته‌ای. سروش را گویا در دوران ساسانی از این روی است که هم‌ردیف اَمشاسپندان قرار می‌دهند. سکوت، اندیشه نیک، بهمن، اردی بهشت.
«... گفتیم مراد از ایجاد، ظهور حق بود چنانکه مراد [از] ایجاد عقل، ظهور حق بود، پس لامحاله مقتضی حکمت؛ موجودی بایست که ویرا دریابد و ذات وی بداند و علم نزاهت ویرا پیدا شود و آن نیست مگر نفس. پس هیچ موجودی به عقل نزدیک‌تر از نفس نیست... و مراد ازین نفس، نفس کل است...»12

و سومین تجلی، اراده یا مشیت خداوندی است. خشثرَه: شَترِیور: شهریور، شهریاری نیک است.
«از نفس طبیعت کل و عنصر کل در وجود آمد و مراد از طبیعت قوتیست که عنصر را در حرکت آورد و می‌راند تا به نهایت کمالی که لایق وی باشد، برسد... پس... طبیعت سه قوت داشت: یکی از عالم امر که آن قوت تحریک است و یکی از عالم عقل که آن قوت هدایت(بر) طریق تسخیرست[شهریاری] و یکی از عالم نفس و آن قوت میل به تحریک است...»13

این سه جنبه نرینه داشته و متمم آنها سپندارمذ و خرداد و اَمرداد که مادینه هستند، می‌باشد. جهان مینویِ آب‌ها (خرداد)، گیاهان (اَمرداد)، باروری (سپندارمذ) که در آفرینش مادی صورت می‌پذیرد و گاهنبارها نماد گیتیایی این سه هستند. روحی حاکم بر هستی.

کیفیت صدور را اندکی با سخنان پورسینا مقایسه کردیم. در نگاه پورسینا آن جنبه ایرانشهری مسأله کیفیت صدور پایین آمده است. در اندیشه ایرانی جهان و کائنات از نظمی خلل‌ناپذیر پیروی می‌کنند که همه چیز بر آن قوام یافته است و آن قانون اَشا(راستی) است. اینکه نخستین آفرینش عقل است، یک سخن کلی و مفید فایده نخواهد بود ولی اینکه بدانیم نخستین تجلی اهورامزدا به گونه اندیشه نیک است، این مفید فایده خواهد بودن. وقتی بدانیم از اندیشه نیک است که ما به بستر اَشایی ورود پیدا می‌کنیم، این مفید فایده خواهد بودن. فراوانی سخنان ایرانشهری مربوط به یک دوره یا یک زمان ویژه نیست این جریانات بر کل کیهان اثر داشته و نظم جهانی را شامل می‌شود. شالوده هستی چنین است و خلاف این جریان کار کردن آسیب است و این جریان بایستی برهم زننده نظم جهانی یا کیهانی را به مسیر اصلی بازگرداند.


2-2-3-2-  اَمشاسپندان ضدهایی دارند

1. اَکومَنَ: اَکومن: اَک: بدی و مَن: اندیشه. روی هم به معنی اندیشه بد. اَکومن پیام آور اهریمن است.
2. اِندر، ایندر، ایندره: ضد اَردیبهشت است.
3. ساوول، سَروَه: ضد شهریور است. شهریاری بد و ستمکاری.
4. ناهیه، نانگهیثیه: ضد سپندارمذ. آفریدگان را از خُرسندی (قانع بودن) باز می‌دارد و آنان را ناراضی می‌سازد.
5. تَیریز، تَئیری: ضد خرداد که گیاهان و دام‌ها را به زهر می‌آمیزد.
6. زَیریز، زَئیری: ضد اَمرداد که زهر می‌سازد.

گاهی اهریمن و یا دیو خشم را به این‌ها می‌افزایند تا تعدادشان به هفت برسد.


دیدگاه روانشاد عباس مهرین شوشتری را در این باره بخوانیم:

«بنابر عقیده ایرانیان و هندوان باستان ذات ایزدی فوق ادراک بشر است ولی می‌توانیم برترین آرزوهای خود را به نام صفات او به ذهن درآورده به او نزدیک شویم یا نزدیک کنیم و آن آرزوها از این قرار هستند:

1. حیات بدون نقص
2. آگاهی یا عقل
3. اراده یا نیرو

حکما و عرفای اسلام این سه صفات را تعینات نامیده‌اند:

تعین اول: احدیت یا یگانه محض
تعین دوم: وحدت یا عقل کل
تعین سوم: واحدیت یا نفس کل

و شعرای متصوفه به ترتیب چنین گفته‌اند:

اول: حسن و معشوق
دوم: وحدت و عشق
سوم: عاشق

در دعای اهونور سرودهای گاتها به جای سه گانه چهارگانه گفته می‌شود:
1. اهورامزدا: ذات
2. اشا: نفس کل
3. وهومنه: عقل کل
4. خشثروئیریه: اراده یا مشیت ایزدی

و علاوه هر صنعتی یک متمم خود دارد و اصل صفت به تذکیر متمم یا امتداد آن به تأنیث گفته می‌شود به این ترتیب:

1. اشا متمم آن هئوروتات(تأنیث)
2. وهومنه متمم امرتات(تأنیث)
3. خشثروئیریا متمم سپنتا آرمئیتی(تأنیث)14


2-2-3-3-  تجلی اهورامزدا در انسان و جهان

با کمی دقت در جریان کیفیت صدور به این باریکه شناخت می‌رسیم که این صدورات در جان و تن آدمی(عالم صغیر و به شکل بهمن، اردیبهشت و شهریور) و در هستی(عالم کبیر و به شکل خرداد، اَمرداد و سپندارمذ) انجام یافته است. صادر اول یا بهمن و یا اندیشه نیک و یا عقل اول جز از انسان در کجا تجلی می‌یابد؟ اهورامزدا در انسان تجلی کرده و این تجلیات به شکل بهمن، اردیبهشت، شهریور انجام یافته است. انسان است که می‌اندیشد، انسان است که پاکی و اَشایی را می‌فهمد، انسان است که شهریاری و پادشاهی و روحیه برتری‌جویی را دوست دارد. اهورامزدا به صورت خود، انسان را آفرید. شاید این نوع تفسیر و یا نوع نگاه بحث تشبه و اَعمال مشبهه را به ذهن بیاورد و نزدیکی به حدیث معروف «أن الله خلق آدم علی صورته»:

«عده من اصحابنا عن احمد بن محمد بن خالد عن أبیه عن عبدالله بن بحر عن أبی ایوب الخزاز عن محمد بن مسلم قال: سألت اباجعفر علیه السلام  عما یروون أن الله خلق آدم علی صورته. فقال: هی صورة محدثة مخلوقة و اصطفاها الله و اختارها علی سائر الصور المختلفة، فأضافها إلی نفسه، کما أضاف الکعبة إلی نفسه و الروح إلی نفسه، فقال: بیتی، و نفخت فیه من روحی»15

این حدیث از سوی علمای شیعه مورد تأیید قرار نگرفته است. به هرحال به نظر می‌رسد ورود ایرانیان به مباحث تفکری و نقلی دین اسلام چنین نتایجی را نیز به همراه داشته است و این برداشت از تجلیات اهورامزدا سطحی است.


2-2-4- آفرینش ماتکی

2-2-4-1- جهان ماتکی، گیتیایی، هستی

آفرینش مینوی را دیدیم و دیدیم که اَمشاسپندان چگونه در کیهان کارسازی می‌کنند. اجسام و گیاهان و آب‌ها و کلاً مجموعه هستی نیز دارای روحی است که این هستی را به راه می‌برد و از تجسم فیزیکی صِرف بیرون می‌کند. روح یا جان حاکم بر هستی خرداد، اَمرداد و سپندارمذ هستند. از این پس آفرینش مادی را بر می‌شمریم.

گاهان بار یا گهنبار به معنی گاه و هنگام و نیز به معنای گاه و زمان به ثمر رسیدن و بار آوردن و برپایی بار همگانی و میهمانی و جشن های موسمی ایرانیان می‌باشند که با داد و دهش و خواندن اوستا همراه می‌باشد. ایرانیان در نگرش سنتی خود باور دارند که آفرینش در شش مرحله از سوی خداوند در شش چهره گاهنبار انجام گرفته است.[گاهان بخش اوستای متقدم از گاثَه در پارسی امروز گاتها به معنای سرود، شعر و یا سرود دینی برگردان شده است.]

1. مِدیو زَرِم گاه (میان بهار)در چهل و پنجمین روز سال، از خور(خیر) روز و اردیبهشت ماه آغاز و در دی بمهر پایان می‌یابد. در این گاه آسمان آفریده شده است.
2. مدیو شَهِم گاه (میان تابستان) در صد و پنجمین روز سال، روز دی بمهر از تیر ماه، در این گاه آب آفریده شده است.
3. پیته شهم گاه (پایان تابستان) در صد و هشتادمین روز سال، از اشتاد روز شهریور ماه آغاز و در انارام پایان می‌یابد. در این گاه زمین آفریده شده است.
4. ایاسرم گاه (آغاز فصل سرما) در دویست و دهمین روز سال، ایاسرم هم از اشتاد روز مهرماه آغاز و در انارام پایان می‌یابد. در این گاه روئیدنی آفریده شده است.
5. مدیارم گاه ( میان زمستان) در دویست و نودمین روز سال، میدیارم گاه از مهرروز و دی ماه آغاز و در و رهرام روز پایان می‌یابد. در این گاه جانوران آفریده شده‌اند.
6. هَمَس پَت مِدیم گاه (برابری شب و روز) در سیصد و شصتمین روز سال، همسپت مِیدیم گاه هم که آغاز اهنود تا پایان وَهیشتوایش گاه هست. در این گاه انسان آفریده شده است.

 هر گاهنبار پنج روز به طول می‌انجامد.


 2-2-4-2- انسان آمیزه‌ای از مینو و ماده

«هر یک از مردم که به پانزده سالگی رسید آنگاه باید این چند چیز را بداند که کیستم و که را خویشم و از کجا آمده‌ام و باز به کجا شوم و از کدام پیوند و تخمه‌ام و مرا چه خویشکاری گیتی و چه مزد مینو است و از مینو آمده‌ام یا به گیتی بوده‌ام؟ ...»16

انسان در اندیشه ایرانی از پنج جزء ساخته شده است: فروهر، روان، کالبد، جان، بوی. برخی تنها سه تای نخست را اصیل می‌دانند و دو تای پسین یعنی جان و بوی را افزوده‌های فلسفی در زمان ساسانیان می‌دانند. به هر حال در اندیشه ایرانشهری انسان از پنج جزء تشکیل شده است. برخی نیز مانند عباس مهرین شوشتری به جای کالبد، دین را به حساب می‌آورند.

«فروهر» در اوستایی «فروشی» در پارسی باستان «فرورتی»، «که باطن همه ظاهر است، چیزی نیست که فروشی او نباشد. حتی اهورامزدا فروشی خود را دارد. روان‌ها از سرچشمه فروشی‌ها هستند. تن می‌میرد ولی فروشی پاینده هست و فروشی یشت روان نیکان ذکر شده‌اند گویا به خواندن این یشت احساس می‌کنیم که نیکی جاوید هست  گذشتگان حیاتی دارند.» «فروهر» تنها جزو وجودی انسان است که آلوده نمی‌شود و پس از مرگ به مبدأ اصلی بازمی‌گردد.17

«روان» آلوده شده و پاداش و پادافره می‌بیند.
«کالبد» همان تن است
«اَهو» که جان ترجمه می‌شود.
«بوی» ادراک است و به گفته پور سینا در دانشنامه علایی«اندریافت».

 

2-2-4-3-  عالم کبیر و عالم صغیر

اضداد در اندیشه ایرانشهری جایگاه ویژه خود را دارند و اصلاً در بالندگیِ جهان دست به کارند. این اندیشه گویای جنبشی در هستی است که مدام در حال تکرار است و نبودن آن، برابر ایستایی است. شب و روز، سیاهی و سپیدی... بحث اضداد اندیشه را به ثنویت می‌رساند و اینکه نظام هستی بر این پایه شکل گرفته است و اگر چنین نبود هستی‌ای در کار نبود.

آنچه در ادبِ شناختِ(عرفان) ایرانی مطرح است این است که انسان عالم صغیر است بمانند عالم کبیر که هستی است. این ادبیات دنباله ادبیات مزدیسنا و اندیشه‌های ایرانشهری است که به دست عرفای ما رنگ فراموشی به خود نگرفت و در دامان عرفان زنده ماند.

«تن مردمان بسان گیتی است، زیرا گیتی از آب سرشکی ساخته شده است. چنین گوید که این آفرینش نخست همه آب سرشکی بود، مردمان نیزاز آب سرشکی می‌باشند. همان‌گونه که گیتی را پهنا با درازا است مردمان نیز به همان گونه‌اند: هر کس را درازا[به اندازه] پهنای خویش است. پوست چون آسمان، گوشت چون زمین، استخوان چون کوه، رگان چون رودها و خون در تن چون آب در رود، شکم چون دریا و موی چون گیاه است. آنجا که موی بیش رسته است چون بیشه. گهر تن چون فلز، آسن خرد چون مردم، گوشان سرود خرد چون گوسپند و گرمی چون آتش است. دست و پای‌افزار چون هفتان و دوازدهان. شکم خورش گواراست چون ابر و آتش وازیشت. دم برآوردن و فروبردن چون باد است. جگر چون دریای فراخکرت، بندکده تابستان؛ اسپرز چون ناحیت اپاختر که جایگاه زمستان است...»
این سخن دراز است و خواننده خواستار به کتاب بندهش، ترجمه مهرداد بهار، رویه 123 نگاه کند.


2-3- اساس اَهرِمَزد و اهریمن

ثنویت اساس ساختار نظام هستی است. نگاه فلسفی به هستی کم‌کم این ساختار را پیش روی می‌آورد. اینجا همان جایی است که دست‌آویز برخی برای حملات تند به کیش زرتشتی شده است. زرتشت در گات‌ها بدین نکته اشاره کرده است و به عقیده او از اساس، جهان این دو نیرو را به خود دیده است یکی اهرمزد و دیگری اهریمن. این نوع نگاه زرتشت به هستی پیش از اینکه به دست موبدان رنگ دینی به خود بگیرد، نگرش فلسفی زرتشت را به هستی و کائنات نشان می‌دهد. در نگاه او این دو، مدام در حال ستیزه هستند و گویا بودن این دو باعث بالندگی جهان می‌شود. روانشاد دکتر عباس مهرین شوشتری اعتقاد داشتند ثنویت در اخلاقیات کیش مزدیسنا هست ولی در الهیات یکتاپرستند. مقایسه شیطان و خدا در ادبیات اسلامی نیز این همانندی را می‌رساند.18

 

2-4- تازش اهریمن بر روشنایی

به نظر می‌آید همانگونه که تن را از جهات مختلف پرورش می‌دهیم و به کمال می‌رسانیم مانند خوراک و ورزش؛ به همان شکل روان را باید دستخوش پرورش قرار داد. یعنی غیبت نکردن را باید تمرین کرد، قضاوت نکردن را باید تمرین کرد، دروغ نگفتن را باید تمرین کرد،... اوایل کار سخت است چون اساس جهان بر سپندمینو و انگره مینو است، اهریمن در تاریکی‌ها به سر می‌برد و از همان‌جا به روشنایی حمله می‌کند. اهریمن هر آن کجای که اهرمزد و تجلیاتش را می‌بیند، بدان حمله ور می‌شود، هر آن کجای که نور را می‌بیند بدان حمله‌ور می‌شود. هر جا اندیشه نیک است اندیشه بدی بدان حمله‌ور می‌شود. حتی آن هنگام که تصمیم بر کاری از جنس روشنایی می‌گیری انواع اندیشه‌های مخالف بدان هجوم می‌آورند تا آن اندیشه سرانجام نیابد.

پس با این هوشمندی که در نظام هستی تعبیه شده و اندیشه ایرانی آن را رصد کرده است، به زودی خواهیم دانستن که در اوایلِ کار کردن با روان، اهریمنِ وجود، بر تو می‌تازد ولی از آنجای که شیوه کار اوهرمزد آموزش و ممارست است کم‌کم غلبه با تو است... .

«فی الجمله ترا یک سخن بگویم: این مردمان به نفاق خوش دل می‌شوند و به راستی غمگین می‌شوند. او را گفتم تو مرد بزرگی و در عصر یگانه‌ای؛ خوش دل شد و دست من گرفت و گفت مشتاق بودم و مقصر بودم. و پارسال با او راستی گفتم؛ خصم من شد و دشمن شد. عجب نیست این؟! با مردمان بنفاق می‌باید زیست، تا در میام ایشان با خوشی باشی، همین که راستی آغاز کردی به کوه و بیابان برون می‌باید رفت که میان خلق راه نیست.»19


2-5- نفی پاداش و پادافره در آن جهان

اندرزنامه‌ای به زبان پارسی میانه از بزرگمهر بختگان (ووچورگ میتر ئی بوختَکان) حکیم ایرانشهری برجای مانده است که عمده مطالب آن را اندرز تشکیل می‌دهد ولی در سرآغازهای این کتاب بزرگمهر به طرح برخی موضوعات فلسفی و برخی انتقادها از اندیشه‌های وارداتی زمان خود یعنی زمان ساسانیان می‌کند. بزرگمهر با طرح این موضوع که پاداش و پادافره در همین جهان و در لحظه یا لمعه‌ای که به چشم نمی‌آید به انسان داده می‌شود، اساس پاداش و پادافره را به انگره/ گناک مینو یعنی اهریمن نسبت می‌دهد. اگر زمان بزرگمهر با زمان اندیشه‌های هلنیستی (نو افلاطونی فلوطین) در اسکندریه برابری کند این انتقادات متوجه صاحبان این اندیشه هست و منظور از گناک مینو همین طرفداران اندیشه‌های هلنیستی هستند.

اما خود اندیشه در لحظه پاداش و پادافره دیدن بازگو کننده اندیشه‌ای است ویژه مردمان میانه جهان. این «در لحظه» در اندیشه ایرانشهری بسیار دارای اهمیت است همین اندیشه را در طرح «فرشکرت گیان»(خلق مدام) نیز می‌بینیم.


2-6- مردمان شاد

در جستار نخست (نه شرقی نه غربی) کوتاه و گزیده از این مبحث و مبحث خلق مدام گذشتیم، در اینجا درباره این دو مبحث بیشتر سخن می‌گوییم.

مردمان افسرده از کار و کوشش بازمی مانند. پویایی و حرکت را از دست می‌دهند و به سرنوشت خود اعتنایی ندارند. دانش در میان افسردگان تکرار سخنان گذشتگان و یا دیگران است. تکاپویی برای بهتر شدن ندارند.

جهان سرتاسر محل کشمکش و مبازره در بینهایت است از این روی نیاکان اندیشه‌هاشان را آنچنان بر پایه‌های استوار بنا کردند تا مبادا در این چهارراه حوادث-ایران- گَرد درماندگی و ناتوانی بر مردمان میانه جهان بنشیند. ادبیات ما سراسر شادی و کوشش برای بهتر شدن و ساختن و آباد کردن جهان شد. جهان را باید آباد کرد. (زرتشت، گاتها). جشن‌ها افزون شد و مردمان شادی را با آگاهی گزینش کردند.

چو شادی بکاهد، بکاهد روان/ خرد گردد اندر میان ناتوان

روان جایگاه پیچیده و نقش آفرینیِ بزرگی در میان دیگر وجوه مردمان دارد. به روان و روانشناس در متون کهن آنچنان توجه شده که در دیگر فرهنگ‌ها این اندازه توجه را نمی‌بینیم. روان و خرد ارتباط مستقیم با شادی دارند. کاهش شادی و افزایش غم کاهش روان است. روان آلوده نمی‌تواند جریان خردورزی را دامن بزند. ازین پس توجه به نیروهای غیرمادی و توهم زا جای خردورزی را می‌گیرند.
جادوگری و علاقه به طلسمات از این پس محل ورود پیدا می‌کنند.

چو ضحاک شد بر جهان شهریار/ برو سالیان انجمن شد هزار
سراسر زمانه بدو گشت باز/ برآمد برین روزگار دراز
نهان گشت کردار فرزانگان/ پراگنده شد کام دیوانگان
هنر خوار شد جادویی ارجمند/ نهان راستی آشکارا گزند
شده بر بدی دست دیوان دراز/ به نیکی نرفتی سخن جز به راز

حملات ضحاکیان شادی را از مردم ربوده بود در این هنگامه سخت روان رو به کاهش و خرد از زندگی مردمان دور گشته بود. هنر رخت بربسته و جادوی در میان مردم ارجمند شده بود. در این میانه کوتاهی و بی‌کاری ضربات مهلکی را بر روان وارد خواهد کرد پس باید کوشید و از رنج‌ها کاست، از دیگران دستگیری کردن و شادی را بخش کردن از راههای عبور از افسردگی و کلید ورود به جریان خردورزی است چه روان سالم خردورزی را دامن می‌زند.

چو روزی به شادی همی بگذرد/ خردمند مردم چرا غم خورد
بکوشید تا رنج ها کم کنید/ دل غمگنان شاد و خرم کنید
کسی کو جوان است شادی کنید/ دل زیردستان خود مشکنید20

 

2-7- قاعده خلق مدام

پدید آمد این گنبد تیز رو/ شگفتی نماینده نو به نو

زندگی را در لحظه باید نو کرد. فردوسی در این بیت اندیشه ای را بازگو می‌کند که ریشه در خردورزی‌های مردمان میانه جهان(ایرانیان) دارد. این گنبد تیزرو مدام در حال تغییر است و در لحظه نو به نو می‌شود و پیرو آن این نو شدن در جان ما انجام می‌‌‌شود. به تعبیری این جان یا فیض حق «آن به آن» به کالبد انسان ریخته می‌شود. این سخن فردوسی نمایاننده «فرشکرت گیان: تازه شدن جان» در اندیشه ایرانیان است که در متونی مانند«بندهش» آن را می‌بینیم. بعدها این میراثِ اندیشه‌گی ایرانی در آثار حکیمان بزرگ به صورت «خلق مدام» زنده ماند و شد یکی از قواعد مسلم فلسفه ایرانی. گرچه خلق مدام را از تفسیر بر روی آیه «بل هم فی لبس من خلق جدید»(سوره ق) و آیاتی دیگر می شناسیم ولی نیک پیداست که عرفای ایرانیِ مفسر قرآن پیش زمینه فهم آن را به صورت موروثی در مدارس حکمتی ایرانی داشته‌اند و با اندیشه فرشکرت گیان آشنا بوده‌اند.

از طرفی این آیه مربوط به  توانایی خداوند بر دوباره زنده کردن مردگان(قوم شعیب و قوم تبع) پس از مرگ است، در حالی که اندیشه فرشکرت از نو شدن لحظه به لحظه جهان و جان در همین دوران زندگانی سخن می‌گوید. چگونه عرفا «خلق مدام» را به «معاد» ربط می‌دهند؟ این را تنها خودشان می‌دانند! به هر حال این اندیشه پس از فردوسی اینگونه از زبان مولوی جاری می‌شود:

«هر نفس نو می‌شود دنیا و ما
بی خبر از نو شدن اندر بقا
ای برادر عقل یک‌دم با خود آر
دم به دم در تو خزان است و بهار»

از سخنان ملاصدرا است:

«سیر تکاملی یا ناموس نشو و ارتقاء در سرتاسر عالم کون و هستی محسوس و شهود ما است، زیرا احساس به کمالات مافوق و میل به تحصیل آن کمالات در هر مادونی غریزی و طبیعی است و بنابراین توقف هر موجودی در یک حد معینی برخلاف طبیعت و ناموس ارتقاء است. بنابراین هیچ موجودی در هیچ حدی از حدود توقف نکند بلکه هر موجودی بخصوص موجود ناقص الوجود به حکم فطرت و غریزه ذاتی خویش پیوسته به جلوه خود و مظاهر وجود نگران و به دنبال کمالی جدید روان باشد و بدین جهت در هر آنی تغییر صورت دهد و تبدیل هویت کند و از نقصی به کمال برسد تا آنگاه که از هر نقصی تهی گردد و به کمال نهایی نایل شود.»21

برای مطالعه بیشتر درباره خلق مدام و این که فیض حق‌تعالی آن به آن به موجودات می‌رسد نگاه کنید به: «رساله قیصری» و «دو رساله در فلسفه اسلامی» از استاد جلال‌الدین همایی

 

پی‌نوشت‌ها:

1. مقاله نه شرقی، نه غربی؛ نوشته رضا آقازاده
( http://www.iranboom.ir/iranshahr/jostar/16329-na-sharghi-na-gharbi.html )

2. مقالات شمس تبریزی، جعفر مدرس صادقی

3. «اکنون به واسطه برخی پژوهش‌ها، آگاهیم که واژه منطق را نه از ماده نطق بلکه از منترا به معنی کلام مقدس می‌گیرد و معادل این واژه در زبان پهلوی را سَخوَن ذکر می‌کنند که مانند ریشه logos یونانی به معنای کلام و سخن است.» (رساله منطقی پولس پارسی، محمد کریمی زنجانی اصل، نشرمجمع ذخائر اسلامی، 1389، رویه: 17)

4. گزیده اندرزهای پوریوت‌کیشان، سعید عریان

5. پورسینا، رساله در حقیقت و کیفیت سلسله موجودات...: رویه: 8

6. پورداوود، یشت‌ها

7. مهریشت، کرده 8: 29

8. ترجمه روانشاد عباس مهرین شوشتری از مهریشت

9. پورسینا، رساله در حقیقت و کیفیت سلسله موجودات...: رویه:11

10. پورسینا، دانشنامه علائی، رویه: 448

11. مولوی

12. پورسینا، رساله در حقیقت و کیفیت سلسله موجودات...: رویه:15

13. پورسینا، رساله در حقیقت و کیفیت سلسله موجودات...: رویه:17

14. تاریخ ادبیات عصر اوستایی، عباس مهرین شوشتری: 96

15. کلینی، ١، 134

16. گزیده اندرز پوریوتکیشان، سعید عریان

17. (تاریخ ادبیات عصر اوستایی، عباس مهرین شوشتری: 92)

18. تاریخ ادبیات عصر اوستایی، عباس مهرین شوشتری

19. مقالات شمس

20. حکیم فردوسی

21. اسفار اربعه، جواد مصلح از کتاب جهان‌بینی زرتشتی و عرفان مغان، حسین وحیدی

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید