چهارشنبه, 01ام آذر

شما اینجا هستید: رویه نخست فردوسی و شاهنامه شاهنامه آشنایی با شاهنامه - به جست وجوی سرنوشت

شاهنامه

آشنایی با شاهنامه - به جست وجوی سرنوشت

برگرفته از روزنامه اطلاعات

 

محمد صلواتی

بـــدو گفت کای پاک مرد جوان
چـــرایـــی پر از درد و تیره روان

اگر آیـــدت رای ایـــوان مـــــن
شوی شـــاد یک چند مهمان من

ای عزیز!

داستان ما دربارهٔ لهراسپ و دو فرزندش گشتاسپ و زریر بود. که گشتاسپ از پدر قهر کرده بود، و زریر، به فرمانِ پدر، به دنبالِ اورفت تا به نزدِ پدر باز گرداند، وچنین شد.

گشتاسپ تصور می کرد « پدر پشیمان شده واکنون می تواند پس از بازگشت به تاج وتخت برسد»، اما چنین نبود ولهراسپ شاه نه تنها روی خوش نشان نداد که فرزند را سرزنش کرد.

گشتاسپ که خود را شکست خورده دید، دانست که جایگاهی در نزد لهراسپ ندارد. در گوشه ای منتظر ماند تا شبِ تیره از راه رسید، آن گاه اسب لهراسپ را بیرون آورد، زینِ اسبِ خود را بر آن بست، لباس زربافت پوشید تاج بر سر گذاشت و بر آن تاج پر پرنده زد و به سوی روم فرار کرد.

روز بعد پدر بار دیگر خبر یافت که گشتاسپ با اسب پادشاهی گریخته است. اما دیگر نمی دانست به کدام سو رفته و چه افکاری در سر دارد. ناچار به خود پیچید، با بزرگان و خردمندان به رایزنی پرداخت و سپس در انتظار ماند تا خبری از او دریافت کند:

همـــی بـود گشتاسپ دل مستمند
خـــروشــان و جوشان زچرخ بلند

نیـــامـــد زگیتیــش جز زهر بهر
یکـــی روستـــا دیـد نزدیک شهر

گشتاسپ قبل از آن که به پایتخت برسد،خانه های روستایی را دید و به سوی آن تاخت . هنگامی که نزدیک شد، روستـــایی سر سبز و آباد یــافت که چشمه های جوشان و رودهای خروشان، و باغ هایی پر از میوه های گوناگون داشت.

همان جا اسب را رها کرد تا آبی بنوشد و خستگی از تن بیرون کند. خود نیز در سایه ی درختی نشست.و در اندیشه و رنج بود که مردی روستایی به نزد او آمد. علت غم و رنج او را پرسید و از غریبه ی روستا خواست تا شب را در خانه ی او بگذراند. گشتاسپ شادمان شد و:

چـــو بشنیـــد بـــرداشــــت پای
همـــی رفـــت بــا نامور کدخدای

بســـان بـــرادر همـــی داشتــش
زمـــانـــی بـــه نــاکام نگذاشتش

گشتاسپ که از مرد روستایی لبی پر خنده و دلی مهربان دید، به خانه ی او رفت، صاحب خانه، میهمان را چون برادر گرامی داشت و از هر در سخنی گفت. اما هنگامی که ازگشتاسپ نام و نشان و نژاد پرسید، میهمان اَسرار ِ خود را فاش نکرد.

مرد روستایی، دانا وخردمند بود. از تاج و لباس زربافت میهمان دانست کـــه « او از بـــزرگ زادگانی است که از مرز ایران به سرزمین روم آمده، وچون تنها، غمگین و بی پناه مانده، و نیاز به یاری دارد. و نیز دانست که زمانی دراز نگذرد که او به مقام و جایگاه خود بازگردد.» چنین بود که از نام و نشان میهمان گذشت و آیین همسر گزینی شاهزادگان روم را برای گشتاسپ گفت:

چنین است قیصر به آیین و رای
کـــه چـون دختر او رسیدی بجای

یکـــی گِرد کـردی به کاخ انجمن
بـــزرگان فـــرزانـــــه و رایزن

زکـــاخِ پـــدر دختـــر مـــاه روی
بگشتــی بر آن انجمن جفت جوی

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

در همین زمینه